دلم برای چیزهای کوچک تنگ می شود. برای اینکه مثلا یه دفعه ای یکی مان بزند زیر آواز و آن یکی دنباله اش را بگیرد. برای اینکه صبح‌ها وسط خواب و بیداری غلط بخورم و خودم را در آغوشت جا کنم. برای لیوان های چایی که برایم می ریختی و سرد می شد اینقدر که سرم توی کامپیوتر بود. برای فیلم دیدن هایمان. برای اینکه من را بنشانی یک گوشه و برایم کتاب بخوانی. برای اینکه دوربین بدست بیافتیم دور شهر، برای تماشا کردنت وقت تعریف کردن هزار و یک ماجرایی که همیشه داری. برای همین چیزهای کوچکی که اسمش زندگی است.

۲ نظر:

Hasti.N گفت...

این بدترین دلتنگیه، چرا که نمیدونی چطور از دستش خلاص بشی‌

مهسا گفت...

چقدر شبیه !

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...