چراهی دلش می خواد فرار کنه از همه جا و همه کس؟ چرا هیچ جای این دنیا دیگه امن نیست؟ چرا نمیشه چشم ها را بست و به هیچی فکر نکرد؟چرا چشمهاش با پلک های بسته هم می بینن؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...