امروز نت الهه را که خوندم که از خلوتی کتابفروشی شون نوشته بود، تازه یادم افتاد چند وقته چقدر کم کتاب می خونم. بهانه هم دارم ملس. می گم فارسی نخونم که برای زبانم بده. انگلیسی هم بهم لذت نمی ده و جز چیزهایی که مجبورم چیزی نمی خونم و می شم از این جا رانده و از اونجا مونده. خجالت کشیدم از خودم که چقدر کم حواسم به خودم هست و بعد غر می زنم که چرا سرحال نیستم.
حالا بعد یک روز پر کار که  حسابی شیره ام کشیده شده، ظلم، جهل و برزخیان زمین، محمد قائد را که نصفه کار ول کرده بودم، دست گرفتم، سی دی ابرها را گذاشتم توی کامپیوتر و دارم خوشگذرانی می کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...