تا همین دیروز که در خیابانهای ادینبورو برای خودم پرسه میزدم، هیچ یادم نبود که مدتها است سفر تنهایی بدون دلیل نرفتهام. نه که تنها سفر نکرده باشم، اما بیشترشان یا برای کار بوده و با گروه همکاران و یا برای دیدن دوستانم و به خانه و شهر آنها. این مدلی که برای خودم راه بیافتم بروم جایی فقط برای سیر وسیاحت شاید آخرینش سفر ونیز باشد که ۲۰۱۰ بود. توی همین مدت و قبلترش ، تنها زیاد زندگی کردهام در شهرها و کشورها و قارههای جدید، تنها زندگی جدید را دست تنها هم ساختهام و خوش هم گذشته، اما سفر تنهای تنها نرفته بودم و پایم که به ادینبورو رسید، یک دفعه ترس برم داشت که نکند خوش نگذرد و در واقع بلد نباشم خوش بگذارنم. تازه انجا بود که یادم افتاد چقدر آماتورم و چقدر دست خالی میخواهم بروم رویایم را زندگی کنم.
حالا که حداقل بخش ادیینبورویش تمام شده، میتوانم بگویم که روسفید درآمدم و خوش گذشت و حوصلهام سر نرفت و لذت بردم. فقط باید حواسم باشد که جای خواب و ماندن و خانه موقت و هرچه که میخواهم اسمش را بگذارم با دقت و حتی سختگیری انتخاب کنم و حواسم باشد که اینترنت خوب داشته باشم. حالا این دفعه یک شب بود و یکهویی شد و شهر گرانی است و عیبی ندارد که یک شب نخوابیدم اما یادم باشد که اتاق مشترک با آدمهای دیگر و هاستلی که در و دیوارش بوی کهنگی بدهد حالم را بد میکند و باید غرغر آن زنی که اصلا اصلا اصلا دلش نمیخواهد شهر و خانهاش را ترک کند را تحمل کنم.
هنوز نمی دانم بین اتاق شخصی در هاستل ( که خیلی دوست دارم اما همه هاستل ها ندارند و گاهی خیلی گران است) و اجاره اتاق از ایربیان ابی که پای اعتماد به صاحبخانه به میان میاید کدام را انتخاب کنم؟ خوبی سفر دوتایی این است که این بخش ماجرا یعنی اعتماد و امنیت کمتر مساله ساز میشود. ولی وقتی خودت هستی و خودت باید حواست به همه چیز باشد. امروز وقتی گفتند ریل راه اهن از نیوکاسل به بعد مشکل پیدا کرده و قطار نمیتواند تا لندن برود، رفتم دنبال جای خواب و وقتی یک اتاق خوب پیدا کردم، اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که ادرسش را به دوستی بدهم که حداقل کسی بداند کجایم. رفتن به هاستل این تردیدها و نگرانیها را ندارد و همان هاستل دیشب که اینقدر ادمها رفتند و امدند نتوانستم بخوابم هم فضای خوبی داشت. من عقب بودم و تا یک شب پای لپتاپ مشغول کار بودم اما بقیه کلی بطری بازی و کارت بازی کردند و بعد هم رفتند ادامه خوش گذرانی در شهر. و من هم همانطور کله توی مانیتور خوش خوشانه کار میکردم.
یک چیز دیگر هم که درس امشبم است: بلیط هایم هیچ وقت به شب نخورند. موقع کنسلی و تاخیر، اگر روز به شهر جدید و ناشناس برسم، اداره موقعیت پیشبینی نشده خیلی آسان تر است. بخصوص در شهرهای کوچک که بعد از غروب آفتاب واقعا شهر خلوت میشود.
من قرار بود ساعت ۱۱ برسم لندن و برای لندن حتی اگر یک شب هم برسم اوکی است و ایرادی ندارد، اینقدر که شهر شلوغ و زنده است و ومن میشناسمش. اما شهر جدیدی که حتی قرار نبوده آنجا بمانم ماجرایش فرق میکند و باید یادم باشد که ار این اتفاقهای پیش بینی نشده همیشه در انتظارم است و باید برایشان برنامه داشته باشم.
میتوانستم امشب را در ادینبورو بمانم و فردا صبح با همان بلیط راه بیافتم. یا حتی از نیوکاسل اتوبوس بگیرم و شب تا صبح را توی راه باشم.اما فکر کردم یک شب پول هاستال بدهم و یک شهر جدید را ببنیم. امشب کلی کار کردم و فردا میروم که کمی شهر را ببینم و در یک کافه محلی کار کنم و عصر راه می افتم لندن.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر