آن روز که تراپیستم پرسید میخواهی
فرار کنی؟ جواب با قطعیت، نه بود.
حالا اما بین نمیدانم و بله، در
رفت و آمدم و آن «نه» قاطع را دیگر ندارم. نه اینکه ان موقع اشتباه میکردم و نمی
دانستم که چه میگویم. الان است که میخواهم فرار کنم. دلم یک جای آرام میخواهد و
اینکه کاری به کارم نداشته باشد. میخواهم همین یک نفری که در دنیا پیگیرم است هم
نباشد. واقعا بروم و بتوانم از نو خودم را بسازم. اگر دست از سرم برمیداشت شاید
همینجا میماندم. هرچند مطمین نیستم که نبودن فیزیکیام هم راهگشا باشد. تلفن و
ایمیل و مسیج میتوانند هر لحظه هوار شوند روی سر منی که تاب تحمل سنگینی بال یک
پشه را هم ندارم دیگر. ندارم واقعا.
کاش دست بشوید از من و بگذارد خودم
را رها کنم. یا نه، کاش خودم اگر واقعا این را می خواهم محکم و مطمئن همین را
بگویم و خودم را بکشم کنار. شاید ان موقع لازم به فرار هم نباشد و یا اگر میروم،
اسمش فرار نباشد.