خاطرات انهدام یا چگونه از هیچ زندگی بسازم؟


آن روز که تراپیستم پرسید می‌خواهی فرار کنی؟ جواب با قطعیت، نه بود.
حالا اما بین نمی‌دانم و بله، در رفت و آمدم و آن «نه» قاطع را دیگر ندارم. نه اینکه ان موقع اشتباه می‌کردم و نمی‌ دانستم که چه می‌گویم. الان است که می‌خواهم فرار کنم. دلم یک جای آرام می‌خواهد و اینکه کاری به کارم نداشته باشد. می‌خواهم همین یک نفری که در دنیا پیگیرم است هم نباشد. واقعا بروم و بتوانم از نو خودم را بسازم. اگر دست از سرم برمی‌داشت شاید همینجا می‌ماندم. هرچند مطمین نیستم که نبودن فیزیکی‌ام هم راهگشا باشد. تلفن و ایمیل و مسیج می‌توانند هر لحظه هوار شوند روی سر منی که تاب تحمل سنگینی بال یک پشه را هم ندارم دیگر. ندارم واقعا.
-->
کاش دست بشوید از من و بگذارد خودم را رها کنم. یا نه، کاش خودم اگر واقعا این را می خواهم محکم و مطمئن همین را بگویم و خودم را بکشم کنار. شاید ان موقع لازم به فرار هم نباشد و یا اگر می‌روم، اسمش فرار نباشد.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...