از هردو جهان ازادم



احساسات ادميزاد چقدر پيچيده و گاه متناقض است، مگر خودم اين رفتن و دل كندن و در راه بودن و خانه نداشتن را نمي خواهم؟ چرا حالا كه واقعا دم رفتن شده اينقدر متناقض رفتار مي كنم و همه چيز سخت شده و دلم مي خواهد زمان را نگه دارم، بي هيچ تصميم و حركت و عبوري.

خودم مي دانم كه الان وقت بد تخمك گذاري و بهم ريختن هورمون ها است و اضطراب كارهاي اداري پاسپورت را هم دارم، اما همه اش اين نيست، انگار يك چيزهايي مثل خدا و خانه، نقطه ثقل توازن ادمي اند و تكانشان كه مي دهي، ايستادن روي پاهاي خودت بدون هيچ خدا و سقفي كه پناهت دهد، ترس دارد. حتي اگر انتخاب خودت باشد و در همان لحظه لرزيدن زانوهايت هم پشيمان نباشي از تصميمت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...