بعد از یک هفته تمام افسردگی نیمه شدید و دیالوگهای تمام نشدنی با خودم، امروز می توانم با دو ثانیه مکث بگویم که خوبم. صبح سر صبحانه با هم حرف زدیم، تمام دیشب را به چیزی فکر کرده بود که من یک هفته است مدام با خودم تکرارش می کنم . طبیعتا دل به دلش دادم و حالا آرامم.
یک آرامش زیرپوستی به اضافه خیلی اشتیاق و هیجان به اضافه کمی ترس که البته همه شان طبیعی هستند. حالا به آن مرحله ای رسیده ام که فکر کنم در دو تا سه ماه آینده باید فقط و فقط و فقط به پایان نامه فکر کنم و حواسم هم باشد که کار روتینم را تا همین حد نم نمک دو ماه گذشته پیش ببرم.