یک روزهایی هست که دست بند دلفینی که بابا برام خریده دستم می کنم، شال رنگارنگی که مامان بافته را می اندازام روی دوشم،  دستبندی که خواهره فرستاده  می بندم و قلبی که پروین روز اخری بهم داد را می اندازم گردنم، تا موقع راه رفتن لق نخورم 

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...