دلم یه آغوش بزرگ امن می خواست که بهم بگه همه چی درست میشه دختر جون. نداشمتش اما. حالا حالا هم نخواهم داشت. تنها کاری که ازم براومد این بود که اینقدر زیر بارون راه برم که خیس خیس بشم و از زور خستگی برگردم خونه.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

اون حس خستگی که دیگه آدم رمق حتی فکر کردن به چیزی رو نداره خیلی خوبه

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...