عمر بی سرزمین تر از باد بودنم دو ساله شد امروز و بیشتر از دلتنگی، ترس داره این دو ساله شدنش
می ترسم چشم بهم بزنم و یه صفر گنده جلوی این دو نشسته باشه. می ترسم عادت کنم به خونه نداشتن، به مسافر بودن، به دوری از آدمهایی که عاشقشون هستم.می ترسم عادت کنم به این نقاب قوی بودنی که زدم روی صورتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...