ذوق دیدنش را داشتم و نشد که بروم و حالا باید هی صبوری کنم پا به پای نرفتن. راستش را که بگویم خسته ام. نه که در به دری و بی خانمانی و این همه بی سر و سامانی خسته ام کرده باشد، دوری از تو توانم را بریده. دلم خوش بود که ده روز دیگر در آغوشتم و حالا هی باید به خودم وعده دیدار بدهم....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...