وسط باران و گرگ و میش هوا زدم بیرون که برایش رضا قاسمی بخوانم: وردی که بره ها می خوانند
بار سوم بودم که کتاب را دوره می کردم. فکر کردم شاید خسته شوم، نشدم. کلماتش هنوز سرمستم می کنند و خواندنش برای کسی که جادوی کلمات را می فهمد و اصلا خودش هم شبیه همان آدم های سرگشته ای است که می خواندمشان عیش مضاعف است.
۱ نظر:
گاهی بعضی نوشته ها، نه الزاماً شعر، آثری روت میگذره که انگار حکّ شده توی روحت، مثل تتو، میره جای میشینه که پاک شدنی نیست.
ارسال یک نظر