از اینکه قضاوت شوم فرار می کنم. برای همین بود که دلم می خواست نامرئی شوم و جایی باشم که هیچ کس نشناسدم و نشود که اصلا قضاوتم کند. برای همین بود و است که کمتر می نویسم و جاهایی که همیشه می نوشتم نمی نویسم. که اصلا این همه ساکت شده ام.

از اینکه آدمها متر بگیرند و با هرچیزی، فرقی نمی کند که شرع باشد یا اخلاق و عرف و هرچیزی دیگری بخواهند اندازه ام بگیرند فرار می کنم. دلم می خواهد گاهی وقتها مثل همین الان خودم را رها کنم. هیچ کاری نکنم، از بعضی مرزهایم بگذرم حتی و کسی نباشد که نگران نگاهش باشم یا بترسد برایم.  .
هنوز اما نمی شود حتی اینجا هم دستانم را راحت بگذارم که هرجور می خواهند روی کیبرد بچرخند مثل وقتهایی که کسی می خواهد نوازشم کند و من حواسم هست که تا کجا می شود جلو برود و دستم را از روی دستانش برنمی دارم که مرزی را رد نکند..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...