آتشی که سرد نمی‌شه



توی دلم آتش دارم، خیلی وقته که توی دلم آتش دارم، قبلاها نمی‌دونستم آتشه و فقط می‌سوختم. حالا اما می‌دونم که این حرارت از کجا میاد و می‌دونم که فقط نوشتنه که هرم شعله‌هاش را کم زور می‌کنه. باید بنویسم. باید بیشتر بنویسم از این آتشی که توی دلم است
‌فقط آةش این جدایی و بی‌قراری و زخم‌های قدیمی خوب نشده نیست. دلم برای مامان تنگ شده و دوباره دلتنگی داره همه وجودم را چنگ می‌زنه، راستش اصلا یادم نمیاد اخرین بار کی دیدمش، فکر می کنم دو سه سال پیش بود. خیلی وقته از شمردن روزها و سال‌هایی که زورم به تموم کردنشون نمی‌رسه دست کشیدم و در تلاش مدام و سخت برای فراموشی‌ام. برای فراموشی همه‌چی . سیستم ذهنم اما انگار ریست شده و این روزها همه از یادبرده‌ها هوار شده‌اند روی سرم

دلم آتش دارد و هرچی اشک می‌ریزم آتشش نه خاموش می‌شه و نه سرد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...