از دردها و دل‌بستن‌ها


ادميزاد، دل مي بندد، نه فقط به ادم هاي ديگر، به خاك، به يك مفهوم جغرافيايي، به هر چيز اشنايي كه او را بند زمين مي كند، ادميزاد دل مي بندد، دل مي كند و هربار كه پاي دلش وسط است، درد مي كشد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...