اينطور كه من ساكت شده ام حتي براي خودم هم كم كم ترسناك مي شود، اولش فكر مي كردم موقت است. فكر مي كردم يك روز وسط مستي هم كه شده شروع مي كنم به حرف زدن و  يا دست كم به نوشتن. 
نكردم اما، شش دنگ حواسم جمع است و مي ترسم كه همينطور بمانم تا هميشه.
فكرش هم ترسناك است، شبيه ترين ترس بهش، ان ترس احمقانه اي بود كه تا هميشه زندان بمانم. كه ان راهروي ال شكل بند دو بالا ته نداشته باشد و هرقدر بروم به اخرش نرسم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...