كم كم بعد از نزديك به يك سال تراپي رفتن داره از پروسه اش خوشم مياد. از اينكه مي شيني روبروي تراپيستت و جاهايي را مي بيني كه قبلن نمي ديدي. يك دليل حس خوب الانم هم حتمن براي اينكه روزهاي سخت را به سختي پشت سر گذاشتم، كه ديگه كابوس نمي بينم، توي خواب جيغ نمي زنم. اشك هام هي كمتر و سبكتر مي شن و خودم الان ادم خوشحال تري هستم. همه اينها را خيلي سخت به دست اوردم و يه روز بايد بنويسم كه چطور تراپي كمكم كرد قدم به قدم جلو بيام و كلاف هاي هزارتا گره خورده را يكي يكي باز كنم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
۲ نظر:
تراپی چیه؟
روانکاوی :)
ارسال یک نظر