دیروز دو ساعت کنار ساحل قدم زدم. قدم زدم و آرام گرفتم.انگار من را آورده اند اینجا که درمان شوم از آنهمه استرس و فشار و ناامنی. خدا را چه دیدی شاید هم شد که بنویسم. شاید این قلم خشکیده دوباره روان شد.
هنوز عادت خانه نشینی از سرم نیافتاده. صبح که بیدار می شوم می خزم پشت این مانتیور و مدام فراموش می کنم که آن بیرون چه چیزهای خوبی در انتظارم است. هوا. نور. خیابان هایی که کسی کاری به کارت ندارد. که اذیت نمی شوی. که می شود راه رفت و نفس کشید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر