سالها بود که دلم زندگی در یک شهر ساحلی می خواست و بیدار شدن با صدای مرغ های دریایی و خانه ای که حیاط داشته باشد و دیوارهایش خفه ام نکند.
حالا همه این آرزوها یک جا برآورده شده. پنجره های اتاق کوچکم رو به حیاطی سرسبز با تک درختی کهنسال باز می شود و دریا اینقدر نزدیک است که هروقت دلتنگ شوم دوان دوان خودم را به ساحل برسانم و دردهایم را رها کنم روی موج ها.
نمی دانم فردا چه می شود اما مهم نیست. می خواهم قدر لحظه ها را بدانم. می خواهم نگذارم دلتنگی ها و دلنگرانی هایم این روزها را خراب کند. می خواهم باور کنم که فردا روز دیگری است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر