پنجشنبه ۱۲ مرداد ۸۵
نشسته ايم در يك رستوران لبناني و داريم از فضاي گرم آنجا و غذاي خوشمزه اش لذت ميبريم و با هر و كر خندهمان رستوران را روي سرمان گذاشته ايم كه اس ام اس ميرسد:«اكبر محمدي مرد.» در زندان مرد.مي گويند ايست قلبي كرده.....شوكه مي شوم. مي خواهم كه باور نكنم. نمي شناختمش.تنها چيزي كه از او مي دانستم اين بود كه زنداني سياسي است و سر ماجراي كوي دانشگاه دستگير شده و اين چند وقته ( و اين روزهاي آخر هم) در اعتصاب غذا بوده.سرم گيج ميرود و ناباورانه به چشمان يك دوست نگاه مي كنم. سرش را تكان مي دهد و ميگويد چيزي نگفتم تا امشب را به كامتان تلخ نكنم .... من هم هيچ نميگويم و بغضم را با جرعه جرعه هاي آب فروميخورم.دلم اما (مثل هميشه) از من فرمان نمي برد و فرياد مي كشد.هيچ جوابي برايش ندارم وقتي مي پرسد حالا بايد چه كنيم؟كه اين سكوت و خفقان تا كي ادامه خواهد داشت؟ كه چقدر بايد بضاعت اندكمان را بهانه كنيم و چنان بگذريم كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده؟. كه.... ؟ كه.....؟ كه.....؟ من هيچ جوابي براي سوال هايم ندارم و تا لحظه اي سكوت مي كنم مي خواهم له شوم زير فشار اين همه بغض و اندوه و خشم .حالا هم نمي دانم كه چه بگويم. تازه از سفر آمده ام و اين اينترنت لعنتي آنقدر قطع و وصل مي شود كه نمي توانم گشتي بزنم ببينم واكنش ها چطور بوده و چقدر به خفقان گرفتن و رد شدن از كنار اتفاق هاي بزرگ عادت كرده ايم.
خبر را كه شنيدم ياد خودمان افتادم كه وقتي خبر اعتصاب غذا و اعتراضش را شنيديم هيچ نكرديم و مدام اين جمله برشت در ذهنم تكرار مي شود كه:
خبر را كه شنيدم ياد خودمان افتادم كه وقتي خبر اعتصاب غذا و اعتراضش را شنيديم هيچ نكرديم و مدام اين جمله برشت در ذهنم تكرار مي شود كه:
وقتي يهوديان را گرفتند سكوت كردم، چون يهودي نبودم
وقتي كمونيست ها را گرفتند، سكوت كردم، چون كمونيست نبودم.
وقتي .....
وقتي به سراغ من آمدند ديگر كسي نمانده بود كه اعتراض كند.
وقتي كمونيست ها را گرفتند، سكوت كردم، چون كمونيست نبودم.
وقتي .....
وقتي به سراغ من آمدند ديگر كسي نمانده بود كه اعتراض كند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر