روح زندگی در خیابان های شهر

دوشنبه ۹ مرداد ۸۵

1.سفرم هنوز.نم نم باران هوایی ام کرده و من را بیشتر و بیشتر عاشق خیابانهای کوالالامپور کرده. عاشق خیابان هایی که می شود در آن ها با خیال آسوده و فارغ از هر ملاحظه ای قدم زد.آواز خواند. غذا خورد و زندگی کرد. خیابان های این شهر زنده اند و روح آرام زندگی را خیلی خوب می شود در شهر دید. زندگی ای که بر خلاف شهر ما، سرشار از استرس و هیاهو و شلوغی نیست و پر است از ادم های متنوع. تنوعی که نه تنها در توریستهای همه جهانی این شهر دیده می شود بلکه در بین مردم بومی اینجا هم وجود دارد.
سفر اما برای من فقط زیبایی های این شهر شرقی نبود. بیشتر از این ها خوشحالم که ادم های تازه ای را شناختم. از ادم هایی که سالهاست می شناختمشان و نمی شناختمشان گرفته تا آنهایی که اولین بار است می بینمشان و شاید این آخرین بار نباشد. گیرم دفعه بعد یک گوشه دیگر دنیا باشد، چه فرقی می کند؟......

2.دوست فرانسوی مان به شوخی می گوید شما هم که مدام در حال امضا کردن بیانیه و پتیشین هستید. ما لبخند می زنیم و امضای مان را ایمیل می کنیم. خودش هم می داند که این کمترین کاری است که از ما بر می آید و البته تنها کار نیست.
چند روز پیش، تجمعي مسالمت آميز با شعار «جنگ عليه بشريت را متوقف کنيد» از طرف جمعي از فعالان دانشجويي، کنشگران جامعه مدني و زنان برگزار شد. روز بعدش پتیشن اعتراض به سنگسار شمامه ( ملک) قربانی را برایمان فرستادند و قبل از آنهم یک پتیشن دیگر برای اشرف کلهر. امروز هم که ایمیلی برایم خبر فراخوان تجمع زنان فعال ايراني / طرفداران جنبش جهاني صلح را آورد و یک بیانیه دیگر. همه را امضا می کنم و می فرستم. می دانم که یک امضا و حمایت ساده هم از یی تفاوتی وساکت ماندن بهتر است.
3. ای کاش که زودتر آزادش کنند. نوشته عاطفه یوسفی را که خواندم دلم به درد آمد. این یادداشت آزاده فرقانی را هم بخوانید.
براي علي اكبر موسوي، بي تو باز آمديم /عاطفه يوسفي

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...