این چند روز نفسم بالا نمیآمد و هر روز صبح با مکافات خودم را از تخت جدا میکردم و از خانه میانداختم بیرون. این که چطور اینطور وقتها از پس خودم برمیایم و به هزار حقه و کلک سرپا میمانم و حتی میخندم، هم خودش داستانی است. سالگرد آن روزهای سرد وسط تابستان بود و حتمن حق داشتم که جان نفس کشیدن نداشته باشم.
کاش از فردا، دوباره بلند شوم و یاد باشد که همه چیز تمام شد و زنده ماندم و باید زندگی کنم و خوش باشم.
آدم وقتی توی جاده سخت و ناهموار جلو میرود، هی دلش میخواهد که گریزگاهی پیدا کند به راهی آسانتر و حتی شاید جایی برای ماندن. همین که هر روز صبح وقتی به پشتسرت نگاه میکنی ببینی چند کیلومتر دیگر را هرطور که بوده، حتی شده دست و پا زنان جلو آمدهای، یعنی دمت حسابی گرم و حق داری که خسته باشی و حتی غر هم بزنی.

۱ نظر:
سلام
طاقت بیار، تا الآن تونستی بجنگی و جلو بری، باز هم ادامه بده. از پس این روزهای سرد تابستون برمیآی.
ارسال یک نظر