دومین روزه که برلین هستم و کمکم دارم به این مدل «زندگی در راه» عادت میکنم و ریزهکاریهاش را یاد میگیرم. ایستبورن و دوبلین که رفتم، هنوز نرسیده حسابی مریض شدم و هربار کاملا یک هفته افتادم توی تخت. این بار به محض رسیدن کار را شروع کردم. ساعت ۱۱ شب رسیدم برلین و فردا صبحش اول وقت نشسته بودم توی کافه و کار میکردم. بهترین خوبی برلین تا حالا، کافههاشه. فضای کافههاش کاملا با انگلیس و ایرلند متفاوته. یک فضای آلترناتیو و خیلی غیررسمی و گرم که جون میده برای کار کردن. صدالبته انگلیس و ایرلند هم کافههای آلترناتیو داره، اما اینطوری نیست که همینطوری هرجا سرت را بگردونی پر از کافههای محشر باشه و مشکل دیگه هم اینه که اون کافههای محشر خیلی وقتها برای کار کردن مناسب نیستند و اینترنت، پریز برق یا میز و صندلی که بشه بالای پنج ساعت پشتش کار کرد ندارند و متاسفانه خیلی وقتها مجبور بودم پناه ببرم به کافههای زنجیرهای مثل استارباکس و کاستا و نرو. اینجا اما اینقدر وفور نعمته که میخوام هر روز یک کافه جدید را امتحان کنم. البته این کافه ترکی که سرکوچهمونه با دلمه فلفلی که امروز بهم داد من را اسیر خودش کرد و حتمن به بهانه حمایت از کسب و کارهای کوچکی که خانوادگی اداره میشن هم که شده بارها و بارها سراغشون خواهم رفت. امروز از صبح رفتم اونجا، هم صبحانه حسابی خوردم و هم ناهار خوشمزه و مفصل و هم در آرامش و خیلی خوب تا عصر کار کردم و بعدش هم یک چایی و همهاش شد ۱۳ یورو. شدیدا امیدوارم که بتونم این چند ماهی که برلین هستم، در کنار لذت بردن از زندگی توی این شهر، پول هم پسانداز کنم.
از برلین
دومین روزه که برلین هستم و کمکم دارم به این مدل «زندگی در راه» عادت میکنم و ریزهکاریهاش را یاد میگیرم. ایستبورن و دوبلین که رفتم، هنوز نرسیده حسابی مریض شدم و هربار کاملا یک هفته افتادم توی تخت. این بار به محض رسیدن کار را شروع کردم. ساعت ۱۱ شب رسیدم برلین و فردا صبحش اول وقت نشسته بودم توی کافه و کار میکردم. بهترین خوبی برلین تا حالا، کافههاشه. فضای کافههاش کاملا با انگلیس و ایرلند متفاوته. یک فضای آلترناتیو و خیلی غیررسمی و گرم که جون میده برای کار کردن. صدالبته انگلیس و ایرلند هم کافههای آلترناتیو داره، اما اینطوری نیست که همینطوری هرجا سرت را بگردونی پر از کافههای محشر باشه و مشکل دیگه هم اینه که اون کافههای محشر خیلی وقتها برای کار کردن مناسب نیستند و اینترنت، پریز برق یا میز و صندلی که بشه بالای پنج ساعت پشتش کار کرد ندارند و متاسفانه خیلی وقتها مجبور بودم پناه ببرم به کافههای زنجیرهای مثل استارباکس و کاستا و نرو. اینجا اما اینقدر وفور نعمته که میخوام هر روز یک کافه جدید را امتحان کنم. البته این کافه ترکی که سرکوچهمونه با دلمه فلفلی که امروز بهم داد من را اسیر خودش کرد و حتمن به بهانه حمایت از کسب و کارهای کوچکی که خانوادگی اداره میشن هم که شده بارها و بارها سراغشون خواهم رفت. امروز از صبح رفتم اونجا، هم صبحانه حسابی خوردم و هم ناهار خوشمزه و مفصل و هم در آرامش و خیلی خوب تا عصر کار کردم و بعدش هم یک چایی و همهاش شد ۱۳ یورو. شدیدا امیدوارم که بتونم این چند ماهی که برلین هستم، در کنار لذت بردن از زندگی توی این شهر، پول هم پسانداز کنم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر