روانکاوم یک بار بهم گفت تو میخواهی از آدمهایی که دوستشون داری در برابر رنجهای این دنیا محافظت کنی و این نشدنیه. باید قبول کنی که هرکسی باید سهم درد خودش را ببره و تو نمیتونی تمام مدت سپر دفاعیشون باشی. حق با اونه. نشدنیه. مثل همه این چند ماه که خیلی ناخودآگاه سعی کردم مخاطبم را از درد و رنجی که پشت تک تک کلماتم هست محافظت کنم و نشدنیه. ادم های دیگه هم باید این درد را لمس کنند. گریزی ازش نیست.
گریزی نیست
روانکاوم یک بار بهم گفت تو میخواهی از آدمهایی که دوستشون داری در برابر رنجهای این دنیا محافظت کنی و این نشدنیه. باید قبول کنی که هرکسی باید سهم درد خودش را ببره و تو نمیتونی تمام مدت سپر دفاعیشون باشی. حق با اونه. نشدنیه. مثل همه این چند ماه که خیلی ناخودآگاه سعی کردم مخاطبم را از درد و رنجی که پشت تک تک کلماتم هست محافظت کنم و نشدنیه. ادم های دیگه هم باید این درد را لمس کنند. گریزی ازش نیست.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر