بدون فرمان، بدون نقشه


ملینه عزیز و نازنینم، یکی از اون شب‌هایی که تا نزدیک صبح بیدار بودیم و من تند و تند حرف می‌زدم و دنبال چاره 
برای سرگشتگی‌های علاج‌ناپذیرم بودم، بهم گفت «رهاش کن و بذار کمی نفس بکشی» رها کردن را به اون فرمونی می‌گفت که سفت و محکم و دو دستی گرفته بودم و شش دانگ حواسم جمع بود که کنترلش از دستم در نره.
رهاش کردم و کم‌کم به اینجایی رسیدم که اصلا از اون ماشینی که فرمونش را دو دستی گرفته بودم، پیاده شدم و سوت زنان و بدون نقشه‌ای که مقصد را نشونم می‌ده، جلو می‌رم. خودم را سپردم به دست اون زنی که هیچی از قواعد این دنیا نمی‌دونه و نمی‌خواد هم بدونه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...