یک اتفاقهای خوبی داره می افته. اتفاقهایی که دلم و پاهایم را محکمتر و پر جنبش و جوش تر از همیشه (همیشه این چند سال قبل) حس میکنم. حس غریبهای نیست. روزهایی که اینطور در قلبم آتش داشتم و پاهایم محکم روی زمین بودند٬ انقدر دور نشدند که فراموششان کرده باشم. به خودم. به پاها و قلبم. به این حال خوش این روزها اما هنوز اعتماد ندارم. آدم مار گزیدهای هستم که جای نیش هنوز روی تنم است و از ریسمان سیاه و سفید وحشت که چه عرض کنم٬ فرار میکنم.
با همه بیاعتمادی و ترسان بودنم٬ خوشم این روزها و حواسم هست که خوشی چقدر بیقیمت و کمیاب است.
۱ نظر:
چقدر عالي كه حواست هست!
ارسال یک نظر