زندگی با سرعت نور جلو می رود و کلمات آهسته آهسته متولد می شوند و نوشته می شوند و خوانده می شوند. خیلی وقتها هنگامی که یک کلمه را می خوانیم حس آن لحظه با همه رنج یا شادی اش مدتها است که تمام شده. این مدتها ممکن است حتی فقط  یک ساعت باشد.اما همان یک ساعت هم یعنی اینکه  فرسنگها از آن حس دور شده ای.
کلمه ها اما با نوشته شدنشان این حس را جاودانه می کنند و نمی گذارند که تو _یا دیگران_فراموش کنید که روزی یا لحظه ای حسی از تو عبور کرده است. مهم نیست که چقدر عمیق بوده این عبور. مهم این است که زندگی مجموعه ای از شادی  و رنج است، اما چیزی که بیشتر وفتها نوشته می شود رنج ها و اضطراب ها و سختی ها است.

شادی که هست اینقدر هست که تو چیز دیگری را نمی طلبی. حداقل برای من اینطور بود. در یکسال و نیمی که عزیزترین آدم دنیا را کنارم داشتم کمتر از همیشه نوشتم.لحظه هایم پر بود و جای خالی ای  نبود که قلم بخواهد پرش کند. و این خوب نیست.من هیچ کدام از لحظه های شادی که در این یکسال  و نیم،  از من و زندگی ام عبور کرد را ننوشتم  و حتی در تمام این مدت هم  فقط وقت بیچارگی بود که به  نوشتن پناه بردم. به کاغذ سفیدی که بشود سیاهی ها را ریخت رویش و آرام شد.
حالا وقتی به دست نوشته های منظم سال ها قبل و نوشته های پراکنده این اواخر نگاه می کنم خوب می فهمم که همه زندگی را ننوشته ام. که خیلی چیزها را جا انداخته ام. مسئله این  نیست که زندگی ام را کامل نوشته ام یا نه؟ مسئله این است که نوشتن از تمام زندگی را بلد نیستم. شاید برای اینکه لحظه های شاد زندگی را فقط می خواهم زندگی کنم و وقتی که دور می شوم، دیگر نمی شود تمام و کمال، همانطور که بوده اند آنها را نوشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...