اینجا احساس تنهایی می کنم، از اون تنهایی های عجیب و غریبی که هی باید به سکوت پناه ببری و همه می دونن که من هیچ میانه ای با سکوت ندارم. که وقتی ساکتم یعنی حالم بده.....
این دردی که امروز از سینه ام شروع شد و تا هرجا که تونست خودش را کشید شاید از این همه سکوت باشه.هیچ وقت دردی را که تو را بسوزونه تجربه نکرده نبودم. هم درد داشتم و هم می سوختم و درست همون موقعی که نفسم از زور درد بالا نمی اومد داشتم فکر می کردم چه چیز جالبیه این درد!! تا حالا اینجورش را ندیده بودم.
باید بنویسم. خودم می دونم که تنها چیزی که می تونه بهم کمک کنه نوشتنه. نوشتن تجربه های جدیدم. نوشتن این زندگیه تازه ای که دارم روز به روز باهاش جلو می رم.
دلم می خواد روزمره بنویسم. حس های همین الانم را با همه اون خیالبافی هایی که خودم هم گاهی نمی دونم تا کجاش واقعیته و تا کجاش تخسل. دلم می خواد گم شم وسط نوشته هام
فقط این نیست باید از اون روزهای لعنتی هم بنویسم. اگه ننویسم طوق لعنتش تا ابد دور گردنم می مونه. باید بنویسمش و از خودم جداش کنم.
سنگینی اش را روی زندگی ام دارم حس می کنم. هنوز نمی دونم من خیلی حساس بودم یا اون اتفاق خیلی بزرگ بود اما می دونم که هنوز سنگینی اش روی قلبم مونده. می دونم که باید سبک کنم این بار را و می دونم که این یه بایده.
نه فقط برای خودم. برای قولی که به اون ادمها دادم هم هست. برای اون ادمهایی که هی تکرار می شن و هیچ کس نمی بیندشون.
نمی خوام دوباره گم بشم وچند ماه دیگه پیدام بشه. باید خودم را مجبور کنم به نوشتن. این هم یه بایده. برای اینکه این درد، این دردی که امروز کم بود از زور فشارش به هق هق بیافتم کمی سبک بشه. اینقدر که فقط دردش را حس کنم اما مچاله نشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر