تازگي ها خواب خودم را مي بينم. توي خواب دو تا هستيم، يكي كه وسط ماجراست و يكي كه با فاصله خودش را و بقيه ماجرا نگاه مي كند. گاهي هم در يك لحظه هايي اين دوتا يكي مي شوند، اما آن نظاره كردن خودم، همچنان است. فقط اين نيست، از آن فاصله اي كه خودم و ديگران را مي بينم، اينده را هم مي دانم. چند شب پيش وسط يك خواب پر از گريز و فرار، مي خواستم توي اتاق كوچكي بالاي پشت بام يك آرامگاه پنهان شوم، مسعود باستاني و سيامك قادري آنجا بودند و مي دانستم كه مي گيرندشان و هركدام چند سال زندان مي مانند، با سرعت از آنجا دور شدم كه من را هم نگيرند، مي دانستم آن زنهايي كه براي راه گم كردن چادر مشكي سرشان كرده اند و زده اند وسط جمعيت، به سلامت فرار مي كنند و حرصم درآمد كه نشد وسط آنها فرار كنم.
خواب خودم را مي بينم
تازگي ها خواب خودم را مي بينم. توي خواب دو تا هستيم، يكي كه وسط ماجراست و يكي كه با فاصله خودش را و بقيه ماجرا نگاه مي كند. گاهي هم در يك لحظه هايي اين دوتا يكي مي شوند، اما آن نظاره كردن خودم، همچنان است. فقط اين نيست، از آن فاصله اي كه خودم و ديگران را مي بينم، اينده را هم مي دانم. چند شب پيش وسط يك خواب پر از گريز و فرار، مي خواستم توي اتاق كوچكي بالاي پشت بام يك آرامگاه پنهان شوم، مسعود باستاني و سيامك قادري آنجا بودند و مي دانستم كه مي گيرندشان و هركدام چند سال زندان مي مانند، با سرعت از آنجا دور شدم كه من را هم نگيرند، مي دانستم آن زنهايي كه براي راه گم كردن چادر مشكي سرشان كرده اند و زده اند وسط جمعيت، به سلامت فرار مي كنند و حرصم درآمد كه نشد وسط آنها فرار كنم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر