ايران خانوم
ديشب دوباره بعد از مدتها خوابش را ديدم، توي خواب همه چي معمولي بود، مي دونستم كه چقدر دور بودم ازش، حواسم بود كه دلتنگ چه چيزهايي شدم و نمي دونم چرا وقت براي هيچي نبود و عجله داشتم، برخلاف دفعه هاي قبل احساس ناامني نمي كردم، اين بار غريبگي مي كردم باهاش يا شايد هم اون با من، نمي دونم. خوابم يه جاي معمولي و آرام تمام شد، بدون هيچ گم شدگي و گريزي، اما صبح كه بيدار شدم به روال همه ديدارهايي كه توي خواب داريم، تپش قلب داشتم و ناآرام بودم #ايران خانوم
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر