حوای روزهای بارانی

باران تمام نمی شود. باید ادم روزهای بارانی شوم.
 شاید یک کافه کوچک که صدای موسیقی اش خیلی بلند نباشد، پریز برق داشته باشد برای لب تاپ. یک میز کوچک کنار پنجره داشته باشد ویک منوی خوشمزه ارزان
شاید هم باید دوباره بساط بارانی و چتر و چکمه را روبراه کنم
دوای دردم می شد چند جلد کتاب 400 صفحه ای باشد. ندارم اینجا. شاید بشود دانلودشان کرد 
فیلم هم خوب است. سینما هم. غذای خوشمزه هم
نوشتن هم خوب است. خیلی خوب. که بود که می گفت نوشتن آخرین پناهگاه کسی است که هیچ پناهی ندارد



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...