............

دلم می خواد قصه بنویسم. نوشتنش را هم بلدم. اما اینکه چرا دستهایم برای رقصیدن روی کیبرد هزار بهانه می آورند، خودش قصه دیگری است. اگر ننویسم هیچ چیز حسرتش را از دلم پاک نمی کند . می دانم. باید قصه آدمهایی که هزار بار برای هزار نفر تعریف کرده ام کلمه کنم. اگر این ترس از کلمه ها نبود، اگر این ترس لعنتی....
.  اصلا شاید همین جا ریز ریز نوشتم.اولی شاید قصه زنی باشه که کوله اش را بست و رفت و رفت و رفت. نمی نویسمش می دانم.دلیل اصلی اش هم به غیر از تنبلی، ترس است. ترس از کنار زدن پرده هزار لایه ای که بدور خودم پیچیده ام. رفتهام درون پیله ام و نمی خواهم بیرون بیایم اینقدر که ترسیده ام. از پرواز نمی ترسم ها. از آدمها می ترسم.اینقدر زیاد که نمی شود  درون پیله کنم این ترس لعنتی را.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...